چهارشنبه، ۳۰ آذر ۱۳۹۰
شب یلدا!پس از مدتها که در وبلاگم مطلبی ننوشته ام، امروز و بهتر است بگویم امشب، یعنی شب یلدا دلم اجازه نداد که ننویسم.
شب یلدا دیگر برای من و بسیاری از دوستانم یادآور طولانی ترین شب سال نیست، شب یلدا دیگر یادآور یکی از طولانی ترین حبس های دانشجویی است، شب یلدا دیگر یادآور شجاعت ژنرال محرومین از تحصیل، ضیاء نبوی است. وطنم سالیان درازیست که شب است آن هم از جنس یلدا،
ژنرال تا بحال فکر کردی این ستاره ها بر سینه ات چیست؟ این ستاره ها تمام نشان از شبی طولانی در وطن است.
ژنرال تو به جنگ با شب رفتی، آره ضیاء تو به نبرد با شب رفتی، به نبرد با شب وطن،
برای زدودن ستاره ها از شب تاریک دانشگاه های وطن رفته بودی، آنقدر صدای گامهایت محکم بود که شب پرستان از ترس آنکه صدای گامهایت سکوت شب را در هم شکند پایت را درزنجیر کردند و به بند انداختنت.
ژنرال ولی دیوارهای زندان خواه در ایذه باشد یا کارون اهواز نمی تواند صدای گامهایت را خفه کند،
صدای گامهایت امروز از جنوب وطن به سرتاسر وطن رسیده است.
شب یلدا دیگر برای شب صفتان شب تلخی است چون تو در این شب متولد شدی،
متولد شدی، تا با هر روزی که از عمرت می گذرد عمر شب نیز کمتر شود.
در پایان به رسم شب یلدا این بیت از حضرت حافظ را به تو تقدیم می کنم؛
«صحبت حکام، ظلمت شب یلدا است
نور ز خورشید خواه بو که برآید»
ژنرال تا پایان شب و رسیدن روز در کنارت خواهیم ماند
زادروزت مبارک
به امید آزادیت



